گزارش جلسه9دی
داریوش جاوید تاش:
گویندکسانیکه زمی پرهیزند
یا مومن و یا نواده ی چنگیزند
هدایت الله تهرانی نوبندگانی :
گویندکسانیکه زمی پرهیزند
آنانکه نه می پرست ومست هیزند
همواره بفکروذکرودرخوف خدا
پیوسته بیادروزرستاخیزند
هنگام جهاددرره دین خدا
آماده رزم خصم ودرتجهیزند
آنگاه که درصوردمداسرافیل
بی خوف جزا!زگورشان برخیزند
درجنت فردوس بشادی وشعف
درگردنشان طوق طلاآویزند
آنجامی نابی وشرابی زطهور
غلمان به عیان!به جامشان میریزند
باحوروپری همیشه درشورونشاط
ازهرچه خوشی وخرمی لبریزند
وانانکه دراین جهان به عیش ونوشند
دارای همه وسایلندوچیزند
هم مالک ملک وباغ وجاهندوجلال
هم صاحب صدفرس!چنان شبدیزند
دربدگهری بترزچنگیزمغول
بس ظالم وبس ستمگروخونریزند
هم غرق گناهندوغرورونخوت
بااهل نمازوروزه هی بستیزند
باشد بجهنم وبه اسفل!جاشان
جایی که نمیشودازآن بگریزند
دربین همه بهشتی ودوزخیان
آنانکه چه ازقمندوازتبریزند
من مانده بدون خاصیت!دراینجا
چون رشت!که درزباله دان میریزند
علی اکبراکبرپور:
گویندکسانی که ز می پرهیزند
گرمی بزنندمست ودیوانه شوند
ابراهيم زهري:
توداني بي مي وميخانه مستم
رسيده چونکه يارانه به دستم
اگرملغي کني يارانه ام را
سرت را نشکنم ديوانه هستم
سید جعفر پیراسته:
گویند کسانی که زمی پرهیزند
ازترس گناه می خوری بگریزند
دانندخدازمی غضبناک شود
شرمنده وسرفکنده چون برخیزند
کمال سام:
گویند کسانی که زمی پرهیزند
دنبال عرق سگی دوان می باشند
جواد فرج پور:
گویند کسانی که زمی پرهیزند
در وقت دعای لقمه هم نیم خیزند
یک چشم به جوجه های سفره دارند
با چشم دگر چو گربه های هیزند


بعضی از کارهای خوانده شده:
علیرضا صائب:
لیوان خالی:
باور بکن، بال کبوتر آب دارد!
دیوار سیمانی سنگر، آب دارد
پوسیده کشتی روی دست خشک دریا،
اما نگاه گرم لنگر، آب دارد!
از بس که شعر تر برای تو سرودم،
جلد مقوایی دفتر آب دارد
این روزها پشت ستبر دوستی هم،
از چاقو و شمشیر و خنجر، آب دارد
دوران خیلی پیش می گفتند ، اما
حالا نمی گویند کنگر آب دارد
مردی کنار چشمه ی خشکیده می گفت :
بابا ولش کن، مشک دختر آب دارد !
اسفند و فروردین و آبان را ندیدم،
اما گمانم ماه آذر آب دارد
تنها فقط یک ذره از لیوان خالی ،
زاینده رود امسال کمتر آب دارد!
با سبزه گفتا ریشه ی گردوی پیری :
چاه عمیقِ حاج صفدر آب دارد !
ای اهل آبادی، چرا گندم نکارید ،
وقتی دماغ مش غضنفر آب دارد؟!
باران نمی بارد ؟ نبارد ! بی خیالش،
غصه نخور،چون بحر احمر آب دارد !

ناصر زارعی (دایی ناصر):
-توتابحال زیرمیزی به کسی دادی؟
-نه ....ولی یه رومیزی خریدم ازرنگش خوشم نیومدروزمادرکادودادم به مادرزنم!!!
****
چی باعث شد که پدرت فوت کنه؟
- ارتحال......داشت باارت هال ورمیرفت که برق گرفتش
***
-خوش بحال آقای سردارنقدی
- چرا؟
-چون دیشب اخبار اعلام کردتاساعت بیست وچهار امشب یارانه نقدی به حساب واریزمیگردد

فرج پور جواد:
فرزند ناخلف
در حال وهوای خارج وعلّافی ست
سرگرم قماروبازی وحرّافی ست
ویزاو بلیطِ لاس وگاس می خواهد
این غدّه برای هفت پشتم کافی ست!
***
اوضاع خراب وتق ولق را چه کنم ?
بازار کساد وبی رمق را چه کنم ?
هرچند به اینده کمی خوش بینم
برگشت رییس کله شق را چه کنم?
محمد جاوید:
حلال کنید:
دوستان، همرهان حلال كنيد
چون كه رفتم كه نامزد بشوم
قصد دارم اگر وكيل شدم
راه هرچيز را بلد بشوم
مثلن راه رانت خواري را
از كَس واردي سوال كنم
چون شدم ساكن بهارستان
فقر را كشته بعد چال كنم
عمه و خاله و عمو ها را
بر سرِ كار استوار كنم
هر كسي دورخويش با من بود
بر خر شانس خود سوار كنم
بعد ِ چندي ز رفتنم آن جا
خرده خرده كمي زمين بخورم
هر زميني كه باب میلم بود
چند هکتار از همين بخورم
از وزيران سوال ها بكنم
تا كه از خود خودي نشان بدهم
امتيازي بگيرم از آن ها
و به اقوام خود از آن بدهم
گاه در صحن بعد ِ پُرسي خواب
يادي از ملت عزيز كنم
موقع رأي طرح و لايحه اي
نگهي هم به زير ميز كنم
جان «جاويد» گرچه اين دوران
خوب و شيرين ومغتنم باشد
جهت خدمت ِبه خلق الله!!
ليك اين چار سال كم باشد

ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک):
1-"استوار" شدم، وقتی هم ردیف ام"سردار" شد!
2- "همشیره" ام شد، پای منقل!
3- می خواستم "فیلم" ات کنم، سناریو ام تآیید نشد!
4- اگر بجای مُهر و تسبیح، از چین ایمان آورده بودم، حالا نخست وزیر بودم!
5- با یادت، خیس می شوم"باران"!
6- موبایل ام"رژیمی" است، "زنگ نمی خورد"!
7- عاشق ماهی آزادی هستم که به قلّاب ماهیگیر، گیر دهد!
8- جنین آنقدر"بدپیله"بود که پیش از تولّد، نام اش را"پروانه" گذاشتند!
9- به سبب"کُنج"کاوی، در"دایرۀ" زندگی نتوانست بماند!
10- "بیدِ" "مجنون"، چوبِ"لیلی" را"خورد"!
11- می خواست خودش را عوض کند، پوشک نداشت!
12-نجس است عرق سگی، "حرام" می شود اگر برای لذّت ننوشید!
13-نقطه ضعف ام را، در انتهای همین کاریکلماتور گذاشته ام.!
14- گزینۀ دستت روی میز بود، گرفتم اش!
15- همه در "رفاه" بودیم، در صفِ سبد کالا!
16-برای تزریق آمپول خوابیدم، امّا خواب ان نبُرد!
17- من رنگِ"صورتی" را دوست دارم که پودر نزده باشد!
18- تازه داماد، غسل"قرابت" کرد!
19- با تَرک قلیان، "پیپی" شد!
عبدالنبی زارع (عارف): تاچند هی اشعار خودبینی بگویم
بگذا. تا یک شعر ایینی بگویم

عبدالنبی زارع(عارف):
واردات:
تحریمها تحریم شد پس اب و نان وارد کنید
ارزان اگر ممکن نشد باشد گران وارد کنید
حالا که قدزی دیر شد جمعیت ما پیر شد
همراه با اجناس خود نسل جوان وارد کنید
سهم خزان شد برگ ما نزدیک امد مرگ ما
برد یمانی، گونی و چیت و کتان وارد کنید
دردین ما باشد حرام مشروبها ویسکی و جام
پس چای با قندو شکر یا استکان وارد کنید
معتادها را دوستان گر میشود صادر کنید
در جای یکصدتای آن یک پهلوان وارد کنید
در اعتلای موسیقی با یاد و نام یاحقی
تا باز گیرد رونقی قدری بنان وارد کنید
وقتی هوا الوده است این معزل از شالوده است
از تنگی محدوده است پس اسمان وارد کنید
چون حوصله سر رفته است فرصت به اخر رفته است
زهوار ما در رفته است پس ریسمان وارد کنید
ازکی بپرسم دزد کیست وقتی که غیر از دزد نیست
این دزدها را صادرو هی پاسبان وارد کنید
اینجا که اصلن گوش،نیست دیوارها را موش نیست
هرچند چیزی،توش !!نیست اما زبان وارد کنید
وقتی که مقصد شد بهشت درراه حفظ سرنوشت
بی زحمت و بی،سعی و کش(ت )باغ جنان وارد کنید
شایع شده چون دلبری با ابروان خنجری
بر ضد این افسونگری قد کمان وارد کنید
در موسیقی ضد جنگ دور از هزاران دنگ وفنگ
بی ترس از هر نام و ننگ نی با شبان وارد کنید

علی بهشت آئین:
جابت می شود یک شب دعایم
به جایی بهتر از آنجا سزایم
خدایا خنده دارد در جهنم
کند هر کس "بهشت آئین" صدایم!
***
معشوقه ی با نمک به یُد می بالد
شلوارک خوشگلش به مد می بالد
وقتی همه ی خروس ها نامردند
یک مرغ به تخم های خود می بالد
***
چو روزم چشم دلبندم سیاه است
سمندم عین لبخندم سیاه است
برو از روزگارم ای سیاهی
جودوکارم کمربندم سیاه است!

زرويي نصرآباد ميگويد:تهمایۀ طنز تلخ است، مثل قهوه که هرچه هم شکر به آن بزنی، اگرچه ابتداشیرینیاش را حس میکنی؛ اما چیزی که در دهانت تهنشین میشود و مزهاش میماند، همان تلخیست