گزارش جلسه ي 30 مرداد 92

جلسه ي امروز هم در ميعادگاه هميشگي تشكيل شد


پيامك دعوت نامه:

اگر رندي چرا پيدا نباشي؟
كجايي پس اگر با ما نباشي؟
بيا اين چارشنبه ساعت پنج
به جان تو نميشه تا نباشي
اگر در جمع مي خواهي بماني
بيا فردا كه تا منها نباشي

بعضي از جواب ها به اين پيامك:

علي فروزانفر:

مكن منها مرا از جمع مشتي
مرنجان اين رفيق مرودشتي
دگر توي بساطم شعر تر نيست
از آن كلك شكر بارم خبر نيست
فهندژ جان بكن بر بنده ارفاق
مجالي ده كه قليانم شود چاق


عبدالمحمد صفا زاده:

من آن رندم كه با رندان نشينم
نبايد روي هر سندان نشينم
در آن جمعي كه ده تا هم نمياد
چگونه با لب خندان نشينم؟
ولي جون سبيل پر ملاتت
ميام تا روي (نادان)! را ببينم

* ظاهرن منظور صفا از نادان ،دانا است كه هميشه شكسته بندي ببخشيد شكسته نفسي مي كند و خود را نادان مي داند

ادامه نوشته

گزارش جلسه ي 23 مرداد 92

پس از يك ماه هواخوري به مناسبت ماه مبارك رمضان ،جلسه ي امروز در مكان و موعد مقرر برگزار شد.


پيامك دعوت نامه:

پس از يك ماه تعطيلي به خانه
جدا از طنز و از شعر و ترانه
دگر كم ناز كن اين چارشنبه
بيا در جمع رندان بي بهانه
بده اول جوابم با دوبيتي
بزن بر موي طبع خويش شانه

بعضي از جواب ها به اين پيامك:

عنايت الله احمدي:


ميان جمع طنازان غريبم
ز شيرين گفته هاشان بي نصيبم
شدم خسته من از جور زمانه
از اين رو اي رفيقان نا شكيبم
گذشت از من دگر طبع آزمايي
دگر دنبال دارو و طبيبم

حسن دانا:

تو فرمودي بُود يك ماه دوري
ندارم من دگر تاب صبوري
اگر خدمت رسيدم روز موعود
ببوسم روي ياران را حضوري

منوچهر بنان ماه:

به تنكابن بود اكنون سرايم
دلت تنگه دگر حتمن برايم
مكن از دوري من بي قراري
ايشالله! هفته ي ديگر مي آيم

محمد جاويد:

زنم بر موي طبع خويش شانه
سرايم باز هم شعر و ترانه
پس از يك ماه جهد و روزه خواري!
به سوي انجمن گردم روانه
در اين يك ماه هر جا مشكلي بود
نماز و روزه را كردم بهانه

ادامه نوشته

دهم مرداد92

باز تعطیلی انجمن و روشنی چراغ وبلاگ، البته این بار هم آثاری از طنزپردازان دیگر را سرقت ادبی فرموده ایم با ذکر نام و نشان مال باخته!!:

سعید نوری:

همبستری ذهنی:

او رفت و زمستان شد من زیر پتو رفتم

تا زائده ی زانو در عشق فرو رفتم

باز آمد و گرمم شد کل بدنم تر شد

چون خیس عرق بودم از بنده مکدر شد

او پادشه خوبان من مرد به این خوبی

من عاشق او بودم او عاشق کروبی

من تشنه ی لب هایش او تشنه ی آزادی

من ده نمکی بودم او اصغر فرهادی

من زرد رخ و عاشق او سبز تنش می کرد

اسرار گریبان را قدری علنش می کرد

هر کس به تمنایی باشد پی معشوقش

او شیفته ی رأی و من عاشق صندوقش

می گفت اگر روزی رأی منو پس دادن

محمود و اوباما هم با همدیگه دس دادن

جریان غنی سازی وقتی متوقف شد

ایران و دموکراسی با هم مترادف شد

وقتی که دلار آمد در پای ریال افتاد

میمون به فضا رفت و ناسا به زوال افتاد

وقتی متوقف شد تهمت به زن رشتی

از منطقه ی قزوین بی حادثه برگشتی

وقتی که جهان پر شد از عشق به ایرانی

سر داد لوپز بانو گلبانگ مسلمانی

وقتی که شود زندان در کل جهان موزه

عاشق شدنو عالم در حوزه بیاموزه

وقتی که شود تأییدآن کوسه ی آزادی

آن روز بیا بستان یک بوسه ی آزادی

گفتم که به این وعده گویند سر خرمن

اینها نشود عمراً تهران نشود لندن

کهریزک زندان ها مژگان سیاه توست

ویروس مننژیتش لبخند نگاه توست

رحمی بکن ای بانو بر عاشق نالانت

دامن که نمی پوشی دستم به گریبانت!

***

دانشکده خلوت شد من ماندم و آن دلبر

عشقم به جنون سر زد دیوانه شدم دیگر

لبریز بشد دستم از حس بساوایی

دستی که شناور شد در برکه ی زیبایی

چونان دل سلطانی کز هر گله می لرزد

دیدم لب اینجانب چونان ژله می لرزد

لرزیدم و بوسیدم از سیب زنخدانش

با کله فرو رفتم در خم گریبانش

گه خوردم از این ساغر گه خوردم از آن کوزه

انگار که در مرداد افطار کند روزه

***

این صحنه ی مستهجن فرزند تخیل بود

بی عفتی غنچه زیر سر بلبل بود

نشنیده بگیریدش این بلبل و چهچه را

بر بنده ببخشایید این مثبت هجده را

شرمنده شدم از این هم بستری ذهنی

ای تف به تو سلول خاکستری ذهنی!

خمخانه ی دلبر را تفتیش نکن سلول!

اذهان عمومی را تشویش نکن سلول!

گیرم ز گریبانش خورشید جهان سر زد

جان در عوض بوسه سلول! نمی ارزد

آویخته خواهم شد از چنگک صلابه

حد می زندم شحنه با شیشه ی نوشابه

آن شحنه مرا گوید بگشای بساطت را

حالا پسرم شل کن کل عضلاتت را

اینها که همی کردی ای کاش نمی کردی

خمخانه ی دلبر را کنکاش نمی کردی

حالا که همی کردی آماده ی کیفر شو

برگرد و توکل کن این بار تو دلبر شو

ابوالقاسم صلح‌جو (پیرسوک):

1- با بند "پ" ، کلامم قاضی شد. 2- وقتی به تریج قبایش برخورد، زیرِ بغلش پاره شد. 3- با اینکه ملّی نبود، عاشقِ "ایران" بود. 4- جیبِ بریده شده را خیاط پانسمان کرد. 5- وقتی خودش را می‌خورد، نوشابه به دادش می‌رسید. 6- تا از خطِ قرمز رد می‌شوم، کفِ کفشم از شرم، سرخ می‌شود. 7- جنین مرده، تولدش را به گور می‌برد. 8- بدون صابون، کف می‌کرد. 9- سقفِ پروازش، چکّه می‌کرد. 10- برای میلِ غذا، به اینترنت وصل می‌شد. 11- با آدم ضامن‌دار، نمی‌توان دستِ خالی طرف شد. 12- قیّمِ کج خیالی‌اش شده‌ام. 13- روانم در جسمم جاریست.

جواد نوری:

شاد ترین مردم دنیا:

مردم بدون خط و نشان کیف  می کنند

یعنی که بی زمان ومکان کیف می کنند

رایج شدست سکه ی  بازار  کیف شان

فارغ ز رنج  سود  و زیان  کیف می کنند

افتاده اند گرچه هم از اسب و اصل  هم

چون برگ دست باد خزان کیف می کنند

شب ها ز  سوز کیف  فراوان  نخفته اند

هر روز دربه در پی نان  کیف  می کنند

دنبال  چیستند  مشخص  نشد  ولی

پیداست اینکه با هیجان کیف می کنند

کردنـــــــــد   زندگانی  خود  را جهننمی

در آرزوی   باغ جنان    کیف   می کنند

رفتند رو  به  اوج  و  در اوج یک  سقوط

در مایه های یک خلبان  کیف می کنند

چیزی به غیر رونق عهد شباب نیست

وقتی که خلق، جامه دران کیف می کنند

ما کیف می کنیم، شما  کیف  می  کنید

ایشان شبیه ما همه شان کیف می کنند

یک  عده  روی  بار  گران  کیف  کرده اند

یک  عده  زیر  بار  گران   کیف  می کنند

یک  عده  نیز چو نکه  ببینند  عده ای

خر کیف گشته اند از آن کیف می کنند

ادوار  قبل  خلق نهان  بود   کیف   شان

حالا تمام  خلق  عیان  کیف  می  کنند

دلخوش که می شوند نشینندو بی خیال

بر روح مردمان جهان  کیف می کنند

قرمز شوید،  دسته ی  آبی شوند شاد

آبی شوید ،  قرمزیان  کیف می کنند

فجر سپاسی از ملوان  کیف می خورد

شاهین و پاس بر ملوان کیف می کنند

بس دیدنی ست کیف کنی های اهل شعر

با دلبران به موی میان  کیف  می  کنند

شعر  سپید  گفته  و دلبر  نکرده  کیف

باخود به زیر سرو چمان کیف  می کنند

یک شانه پای راست، به یک شانه پای چپ

بر  ساختار  کل  زبان   کیف  می کنند

رند و فقیه  و زاهد و  صوفی و  محتسب

در سرسرای  پیر  مغان   کیف  می کنند

چون کاسه ی میان  مبال است حال ما

هر دو  جناح بر سر  مان کیف می کنند

نوری  نشسته ای تو چرا فکر میکنی؟

دارند  عاقلان  زمان  کیف می کنند

ما سوز و رنج و درد به مردم نوشته ایم

اما شما به لطف بخوان  کیف می کنند

محمد جاوید:


رمضانیه:
( با اجازه حضرت مولانا):

« ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو »
  روزه ام و نمی خورم باده ای از سبوی تو
***
(با اجازه حضرت حافظ):

«گر چه ماه رمضان است بیاور جامی» 
تا خورم یک دو سه جام از عرق خار شتر
***
(با اجازه حضرت مولانا):

جان جدت روزه را افطار کن
«چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی»

***
(با اجازه جناب عبید):

« صباح عید بده ساغری که در رمضان»
ز بس که روزه شکستیم خـُرد و خسته شدیم!


علی شوش(بچه ی سبیلو):

قرن یخ زده:

خون رز قطره قطره می ریزد

از دل سطرهای قرمز من

توی شعرم شراب می ریزم

تا که باطل شود مجوز من

 

مثل انگور سرخ در شیشه

از تمام جهات تحت فشار

مانده ام ماه ها که پخته شود

جوهرم توی لوله ی خودکار

 

ابرها در مقابل خورشید

قطره قطره دروغ می بارد

باید عصیان شوم در این باران

از کلامم فروغ می بارد

 

طبق فتوای حضرت تزویر

شهرها بی شراب و میکده است

دایناسورها تمامشان مردند

این زمین قرن هاست یخ زده است

 

قصه هایی نگفته دفن شدند

در دل خاکی از تحجر و زور

بند بند چهارپاره ی من

دخترانی شدند زنده به گور

 

زندگی غرق خوش خیالی خود

پسری خوب و سر به راهم کرد

ولی این بار مطمئن باشید

دخترم را بزرگ خواهم کرد

سوم مرداد 92


انجمن این هفته هم به دلیل ماه مبارک رمضان تعطیل بود ولی چراغ وبلاگ همچنان روشنه:


ابوالقاسم صلح جو( پیر سوک):

1- پس از خندیدن، دندان هایش را سر جایشان نشاند.
 2- برج مراقبت اجازه نداد، برق از کله ام بپرد.
 3-بعضی ملت ها با قید وثیقه آزادند.
 4-صبحانه، پیز خورده بود.
 5-از زندان باک نداشت، تا خانه، هُل اش دادیم.
 6-تا برای رییس، نوشابه باز کردم، پُست ام را بالا برد و بر سرم کوبید.
 7-چون زیاد بارش بود، زود خسته می شد.
 8-بدون مجوز حقوق بشر، ایران، چینی می فروشد.
 9-برای خودکشی رگ ام را با تیر زدم.
 10-تا خواست پای معامله برود، دستش را گرفتم.
 11-پای رفاقتش که ایستاد، تا خانه ی دوست به دوشش کشیدم.
 12-پا روی آن می گذاشت وقتی دوزاری اش می افتاد.
 13-دکتر که پوستش را کشید، اعلام اضافه وزن کرد

علی اصغر نجفی( اغو):

                  ماعاشق این ماهِ قشنگِ رمضانیم

------------

ماهِ رمضان است و همه نیز بدانیم  

کاین ماه،کمی دور ز آبیم و ز نانیم

وازبابت غیبت،همگی بسته زبانیم   

فرقی نکندپیــــــر اگر یا که جوانیم

                   یابی کس وکاریم،ویا اهل نشانیم

                   ماعاشق این ماهِ قشنگِ رمضانیم

دنیا،گذران است ودراین ماهِ دوروزه   

یکماه،فقط درطی یک سال به روزه

بایدبشود طی،که نگردیـــــم رفوزه       

اما به عوض، روز قیامت به امــانیم

                     فارغ ز عذاب و ز مـکافـات نـهانیم

                     ماعاشق این ماهِ قشنگِ رمضانیم

فرقی نکند اهل شمالیم و جنــوبیم 

این است مهم،باادب وبچه ی خوبیم

اما کَمَکی طالبِ عصریــم و غروبیم    

چون درپی صــــوتِ ملکوتی اذانیم!

                     واندر پی افطار،تو گو سور چرانیم

                     ماعاشق این ماهِ قشنگ رمضانیم

خوش تیپ،بدان نیّت ما غیرخدانیست 

پس عشوه نکُن،موقع هرنازواَدانیست

توفیر میانِ بشر از شاه و گــدا نیست     

فرقی نکُنــد گــر کـه فلان ابن فلانیم

                      یا جزو بزرگان و چنینیم و چنانیم

                     ماعاشق این ماهِ قشنگِ رمضانیم

گر تاجری وکاسبی وپیله وری تو    

در کَسب،پی منفعتِ بیشتری تو

تنهاپی سوری ومصون ازضرری تو  

برعکس تو،مافارغ ازاین سودوزیانیم

                    چون جانِ شما،سرد وسِل ازکارجهانیم

                     ما عاشق این ماهِ قشنـگِ رمــضانیــم

القصه،چنان کُن که دراین ماهِ مبارک  

و از لطفِ خدا و کَـــرَم حیّ تبـــارک

میزانِ ثوابت شود افزون زسه چارک 

ما نیز هم البته در این فکر و گمانیم

                     تاهمچو«اغو»خسته دراین راه،نمانیم

                      ما عاشق این ماهِ قشنگِ رمضانیــم

محمد جاوید:

رمضانیه:

( با اجازه اختر چرخ ادب «پروین» ):

در طول سال می خوری هرچند مال غیر
« بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام»
**
( با اجازه حضرت مولانا):


«چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزه»
تو بگو فقط ز افطار و خوراک کله پاچه
**
(با اجازه جناب عبید زاکانی):

«هر خستگی که از رمضان در وجود ماست»
بیرون رود به لطف شکم روز ِعید فطر
**
(با اجازه شخص شخیص مولانا):

« روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی»
گـُشنه منم ،تشنه منم، بیش میازار مرا
**

(با اجازه حضرت حافظ):
بس که خوردیم به ماه رمضان روزه ی خود
«روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست»

راشد انصاری(خالو راشد):

بگو الحمدالله:

همــین کـه زنـده هســتی تـــا به حـالا
بــگوالحمـــــدلله

نـــرفـــتی مــــفــتکی از دار ِ دنــــیا
بــگوالحمـــــدلله

همـین کـه می کـنـی در روز روشــن،
میان کوی و برزن،

دهـانـــت را بــه هــــر اندازه ای وا
بــگو الحمــــدلله!

همیـن کـه راحـتی در خـانه ی خویــش
بدون ِ خوف و تشویش،

نشـــستـی بـا زنـــت…استـــغفـرلله!!
بـــگـو الحمـــــدلله

تــــــو آزادی کــــه در اوج گــــرانـی
چنانـچه می تــوانی

بگـــیری روزه بـا یــک دانـه خــرمـا
بــگو الحمــــدلله!

همـــین کـه بـنـده آزادم در این جا(۱)
بچرخـانم سـرم را

بـــبیـنم دخـــــتران ِ خــــوب و زیــبـا
بــگو الحمــــدلله!

همیـــن کــه گـه گـداری بــعد ِ ده سال
پس از یک بُرد فوتبال

زشـــادی مـــی پــری پـایــین و بــالا
بــگو الحمـــــدلله!

همیـــن کــه نـــزد اربــاب ِ زر و زور
مـرتب تا لـب ِ گور

شــدی بـــا مــیل خــود ، دولّا و سه لاّ
بـــگو الحمــــدلله

پـس از لُمـــباندن ِ هـر لـــقمه نـــانـی
تشکر کـن، فلانی

بــبین وضــع ِ اسفـــبار ِ “اوگـــانـدا
بــگو الحمـــــدلله!

همیـــن کـــه ســـاحـــل زیـبـای بـــندر
شـود ممـلو زدخـتر

پــس از عـرض سپـاس از گشت “نـاجا”!
بــگو الحمــــــدلله

همــین کــه پیش ازین ها طـبق دسـتور
نشد چشم شمـا کور

همیـــن کـه مـی کـشی راحــت نفـس را
بــگو الحمــــدلله !

پی نوشت:
۱-منظور از این جا ، شامل سالن شعر خوانی هم می شود!

سعید  سلیمان پور( بوفضول الشعرا):

سفره اقطار:

در روز اگرچند به هجر تو گرفتار -                          ای سفره افطار!

جويیم وصال تو در آغاز شب تار                            ای سفره افطار!

تا مهر فرو رفت، ز پی، ماه برآید                            از تو خبر آید

ما مهر تو را مدت یکماه خریدار!                             ای سفره افطار!

هرچند که در منزل ما نیز نکویی                            بس خوش‌بر و رویی

خوشتر که رسَم من به تو در منزل اغیار!               ای سفره افطار!

تو معرکه و تیغ و سنان،قاشق و چنگال                 من، لشکر قَتّال!

تا کوس اذان بشنوم آمادۀ پیکار!                          ای سفرۀ افطار!

از جلوۀ تو عشق فسونکار، فراموش!                     شد یار، فراموش!

خوش‌طعم‌تراز عشقی و خوشرنگ تر از یار!             ای سفره افطار!

در دیس تو از مرغ دگر نیست نشانی                      از فرط گرانی

صدحیف که امسال سبک‌تر شدی از پار!                 ای سفره افطار!

با اینهمه سهمی ز خود الساعه جدا کن                  نذر فقرا کن

رنگین نشو از خون دل گرسِنه؛ زنهار!                     ای سفره افطار!